تبليغاتX
بانوی شهریور

بانوی شهریور

روزانه های مهرنوش

اینجا رو دیگه آپ نمیکنم یه وب دیگه یعنی این~>اینجا آپ میشه....

اگه احیانا" دوست داشتین که لینکم تو لینکاتون باشه یا لینکتون تو وبم باشه میتونید بیاین اونجا و منم دوباره لینکتون میکنم...البته هیچ اجباری نیستاااااا.....

مرسی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 21:55  توسط مهرنوش 

هوف ف ف ف ف این مهمونا قرار بود امروز برن که دیگه صُب کله سحر خبردار شدیم که همچنان هستن به سلامتی......هی ی ی ی کلی با مهرناز بی جنبه بازی و خورسند بازی در آووردیماااااا....

دلم انقده کلللللللللللللی برای دانشگاه و دار و دستش تنگ شده بود......روزایی که ریفرِش میومدیم و لِه لِه بر میگشتیم خونه.

دارن توش(دانشگاه) آلاچیق میزنن.این آقاهه جوشکاره هی از پشت عینک جوشکاریش هیز بازی در میاره..احتمالا" تا حالا این همه دخترو رو یه جا ندیده... 

من که میدونم آخر این دستشو به جای آهن به آهن جوش میده بعد کلی میخندیم...

یه آقاهه تو قسمت اداریمون انقده چاق بووووود... انقده چاق بوووود...کلللللی چاق بود.... بعد حالا از ۴ ماه قبل که دیده بودیمش تا حالا همچین هیکل به هم زده....مانکن شده.... کُلُهُم اَجمعین تو کَفَن...اینو به همه گفتم حالا اینجا هم گفتم که شُمام بدونین....

خب دیگه فعلا" همینا تا بعدنا.....میاما!!!! نبینم لینکمو حذف کنیناااا... 

اِ راستی تولدمم ۲۸ ام بود...هی ی ی ی~>محض اطلاع

و اینکه جیگر وبمو برم.....

جمعه نوشت: روز جهانیتونَم مبارک....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 10:22  توسط مهرنوش  | 

کلاس زبان این ترم بیشتر خوش میگذره.تقریبا" همه هم سنیم و بچه ها تیكه های جالبی میپَرونن.بیشتر در حالِ خندیدنیم.

امروز داشتیم ‍CD گوش ميداديم.اولش توش يه آقاهه گفت: Hello .يكي از بچه ها هم همون موقع گفت:سلامَليكُم... وقتي هم كه تموم شد كسي چيزي از مکالمهِ نفهميد.يكي ديگه با لهجه گفت:چي تُ شد؟

يه بارم يكي ميخواست بگه "گل گاو زبون" ٬وسط جمله يه دفعه گفت:Tongue cow flower.حالا مگه کسی میتونست خودشو کنترل کنه که نخنده.

اون روزم يه نفر تو کفِ این بود که "فُسيل" به انگليسي چي ميشه.هي از بغل دستيش پرسيد٬ اونم از بغل دستيش و از جلويش و... ديگه از همه پرسيد.هيشكي هم نميدونست. يكي تو ديكشنري نگاه ميكرد٬يكي داشت كلي به مغزش فشار مياورد كه يادش بياد و اينا.. ديگه آخر از معلم پرسيد.اونم همچین با ژست گفت: "فاسيل". همه یه لحظه ساکت شدیم .

خلاصه كه معلمه این ترم حال ميكنه با این دانش آموزاش.

چون همه دانش آموزن و ميگن معلم٬منم دیگه میگم معلم.نیاین بگین هنوز به استاد میگی معلما....

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 20:55  توسط مهرنوش  | 

امروز تولد پسر خالم مهيار هست.

۳ سال از من کوچيکتره.خيلي بچه تر که بوديم زياد چشم ديدن همديگرو نداشتيم همش دعوامون ميشد٬ نميدونم چرا ولي اصلا" ازش خوشم نميومد.الان یعنی بزرگ شدیم و يه کم خوبیم.

يه بار که خيلي بچه بوديم اومده بود خونمون و چند روزي موند.يه روز که میخواسیم با هم بازي کنيم٬مهرناز گفت: بيا کُشتي بگيريم ببينيم کي زورش بيشتره.منم از خدا خواسته(فرصت طلایی)  نَه که ما دو نفر بوديم اون يه نفر حسابي هر چي دق و دلي بود سرش خالي کردیم.مهرناز آخرش ديد خيلي گناه داره٬ یکم بهش شکلات و اینا داد و گفت:به مامانت چيزي نگيااا...

خب بچه بودیم دیگه....

ولی کُُلُهُم دلمون خنک شد حسابی...بچه پرو....

چند روز بعد که رفت خونشون خالم زنگ زد و حال ما دو نفر رو مخصوص پرسيد...

نامرد همه چي رو لو داده بود اونم با چه آب و تابي...

مام سر افکنده....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 14:18  توسط مهرنوش  | 

این بالایی به قول بهراد :چه قَده خوشیگِله ه !!!

X-] خیر سَرَم رشتم کامپیوتره....یعنی خواستم این کامپیوتر رو درستش کنم تا مرز خراب تری رفت. دیگه مجبورا" رفتم منت کشی برادر گرامی.آدم کارش به پسر جماعت نیوفته اَه اّه... در کل کلللللی به خودم امیدوار شدم.

ماه رمضونای قدیم(همون تا ۱سال پیش) اصلا" با "ربنا" و "این جهان...." و اینا گفتن قبل از اذان یه صفای دیگه داشت...دوباره دیشب به شدت خورد تو ذوقم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 19:20  توسط مهرنوش  | 

روز پنج شنبه بعد از دو جلسه غيبت رفتم كانون.زن داييم ميگفت براش اسفند دود كنيد بالاخره رفت...

تو راه رفتم آدامس بخرم.اولش كللللي داشتم سرچ ميكردم تو انواع آدامسا.بعد ديدم آدامس ريلكس سبز نداره.گفتم:آقا ريلكس سبز ندارين؟بعد آوورد و گذاشت رو ميز.گفتم: ميشه سفيدشو بديد؟آقاهه زير چشي نگاه كرد و گفت: ميگي سبز دارين بعد ميگي سفيدشو بيار؟خب به شدت كنجكاو شده بودم چرا همه رنگيش هست جز سبز!

تو كانون موقع حضور و غياب كارت دانشجوييمو نشون دادم براي موجه كردم غيبتم.دادم به نفر جلويي كه تحويل بده بعد دختر بغل دستيش چرخيده ميگه شما كلاس چندمي؟

من: پنجمم دارم ميرم اول راهنمايي...  حالا خير‌ سرش تيزهوشاني هم بود. به قول مهرناز گيج هوشان...

دومين كتابي كه تو عمرم خوندم "باغ مارشال" بود.كتاب قشنگيه ايرانيه ولي ايراني خوبووو مال زمان يه كم قديم....آخرش هم خوب تموم شد فيلم هندي نبود...

۳۳۶ صفحه بود به زور تمومش كردم.فك كنم ۲ هفته طول كشيد.اولش هر چي دنبال كتاب كم حجم گشتم٬همشو خونده بودم و كمترينش اين بود.نميدونم مهرناز اين كتابا رو با كدوم قُلاب ميگيره...

مرسي از همه به خاطر پست قبلي و اينكه واقعا" شرمنده....

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 9:8  توسط مهرنوش  | 

دیدم هر کی رفته دنبال کار خودش گفتم بیا یه آپی بکنم و...بیکاری هم بد دردیه ها...

اگه خدا بخواد و همّتمون هم بیاد فردا میخوام برم دندونپزشکی...اَه... بدم میاد از این دندونپزشکی...هر چی دم دستشون میاد میچَپونن تو دهنت.چند روز پیش که رفته بودم تا شب هر چی میخوردم مزه ی زهر مار میداد...بیا یکی دندون نداره میره میکاره مال ما نمیدونه از کجا در بیاد...

بهراد هم که همچنان هستش و اذیتاش ادامه داره....اون روز توی اتاق داداشم یه شیشه که توش یه مار تو الکل بود رو دیده بعد رفته یه بطری نوشابه برداشته و تو حیاط یه سوسک مُرده ی لِه لِه رو انداخته تو بطری هی میاره جلوی ما و صدای ترسناک در میاره که یعنی ازش بترسین...

اُردک حیوونِ قشنگیه نه؟هر چی دارم خودمو میکُشم هیچکس اجازه صادر نمیکنه بخرم...بامزست غذا خوردنش٬ وقتی میره تو آب و ...چند سال پیش ۲ تا داشتم. بعد تابستونا که تو حیاط میخوابیدیم٬تا هوا روشن میشد از خواب پا میشدن و خیلی سر و صدا میدادن و همه صبحشونو با خفت دادنِ من شروع میکردن...خلاصه که وقتی دیشب گفتم همه چپ چپ نگام کردن.هی...بیچاره..

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 20:36  توسط مهرنوش  | 

اوووف چه قد سر و کله زدن با بچه سخته....

بهراد پسر داییم ۲ سالشه و اومده خونه ی ما .قبلا" هم اومده بود ولی یا سرما خورده بود یا داشت دندون در میاوورد دیگه همش میخوابید و میشد یه کم تحملش کرد.ولی حالا از اونجایی که فعلا" فقط من اوقات فراغت دارم همش میفرستنش پیش من که بیا باهاش بازی کن.

تو این ۱ هفته ای که اینجاست پدرمونو در آوورده:

۱.از بس قفس "مرغ مینا" رو کشوند این ور و اونور بدبخت مینا روانی شده دیگه ما هم که میریم طرفش خودشو میزنه تو در و دیوار قفسش.

۲.یه بارم مهرداد داشت بازی میکرد و نشسته بود بغل دستش و نگاه میکرد یه دفعه وسط بازی جوگیر شد و لیوان آبشو ریخت رو لپ تاپ مهرداد و .... حالا دیگه فعلا" طرف مهرداد نمیره .

۳.دیروزم براش کتاب میخوندم.کامپیوتر رو خوب تلفظ کرد: "کانییوتر".بعد هی بهش میگفتیم بگو کامپیوتر و اینا.. یه دفعه مهرناز گفت:بگو "سانفرانسیسکو" .اولش هنگ کرد و بعد فهمید سر کاره پاشد رفت.

۴.امروزم بس كه مصرف شير خوردنش بالا بود مامان گفت:تو كارِت با يكي دوتا پاكت شير حل نميشه بايد برات گاو خريد.

۵.و....(ادامه دارد....)

 خُراصه که سرمون شلوغه.الانم از رو پله سُر خورد و افتاد همه رفتن پیشش و فعلا" نمياد تو اتاقمون .هیچیش نشدا همش جوّ سازی میکرد .

:) عكسشو بعد ميذارم.الان در دسترس نبود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 20:3  توسط مهرنوش  | 

دیروز عصر با لذت تمام داشتم لواشکِ دست ساز میخوردم. یکمیشو خوردم و بقیشو گذاشتم رو میز آشپزخونه و رفتم دنبال کارم.شب که اومدم بخورم٬ دیدم از اون همه فقط یه تیکه ی کوچیکش مونده منم فک کردم داداشم زده تو گوشش و به شدّت زورم گرفت و طبق معمول همیشه تو اینجور مواقع٬ گفتم:از خون سگ حروم تره....مهرناز گفت: بابا خورده...و ....بابام تو اتاق بود...نشنید!!.خب شوووخی بود....اصلا" سمیرا این جمله رو انداخته بود تو دهنم....

:-) چند روز پیش با دوستم ستاره رفتیم باغ ارم خوب بود.خوش گذشت و بعدش رفتیم توی قسمت صنایع دستی و سنتی و اینا و ستاره برای خودم و خودش ۲ تا گردنبند و گوشواره خرید.

:-) ایندفعه بازی sims رو خريدم.هنوز شروع نكردم دوستام ميگفتن باحاله و اينكه مث بازي "نمو" مالِ كودكان نيست.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 20:6  توسط مهرنوش  | 

نمیدونم چرا هر روز که نمره هامو نگاه میکنم یا ۱۳ یا ۲۰ البته فقط فیزیک و ریاضی و اینترنت ۲۰ بود و بقیش ۱۳ و چندتاشو هنوز نزدن که اونا هم حتما" ۱۳ هستن.پَناش به خدا...حالا نمیدونم رو چه حسابی فیزیک شدم ۲۰ .

با سمیرا میخوایم بریم یه کلاس ورزشی٬هنوز نمیدونیم چی؟ ولی فعلا" تا آخر تیر الافیم.البته اگه مامان خانوم بذارن.فعلا" که صبحا خواب نداریم.امروز صبح رفتیم خرید تا ۱ ساعت پیش.منو گذاشتن پیش صندوق عقب ماشین که هر چی خریدن بذارم توش.از اونجایی که آلبالو ها داشتن چشمک میزدنبرای اینکه از روو برن٬فقط ۱ دونشو خوردم و کلللللی چسبید .الان منتظر دل درد هستم ولی هنوز خبری ازش نیست.و به این نتیجه رسیدم که میوه ها نَشُسته خوشمزه ترن

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم تیر 1389ساعت 17:11  توسط مهرنوش  |